هرچه عاقبتش خیر است، خوب است

برترام کنت جوان روسیون فرانسه به همراه پاروله خدمتکار بدجنس خود قصر زادگاه خویش را ترک می‌کند تا به پاریس برود و در دربار شاه در مقام شوالیه خدمت کند. مادرش و پرستار او هلنای تا اندازه‌ای زیبا ولی با تجربه که دختر ژرار دوناترون یکی از پزشکان خوب ناحیه روسیون است، در قصر باقی مانده‌اند. هلنا در طی چند سال اقامتش در قصر کنت روسیون سخت دلداده برترام گشته است؛ اما از آنجا که فرق بین مقام بزرگ کنت و مقام حقیر خود را می‌داند، امیدی برای این عشق بی فرجام نمی‌بیند و راز دل خود را در سینه مخفی نگاه داشته‌است. پس از آنکه برترام کاخ را ترک می‌کند هلنا دچار دلشکستگی و اندوه بیشتر و بیشتر می‌گردد. در یکی از لحظات اوج دلتنگی درد روح خود را برای کنتس مادر برترام باز می‌گوید. کنتس به هلنا امید می‌دهد و او را تشویق می‌کند که به دنبال برترام به پاریس برود. کنتس به هلنا می‌گوید که پرونده:Hw-shakespeare.pngشنیده‌است یک جای حساس بدن شاه فرانسه زخم ناسوری شده‌است که تمام پزشکان آن را زخمی درمان ناپذیر اعلام کرده اند؛ ولی اگر هلنا بتواند (با کمک فکری پدرش) زخم ناسور شاه را شفا دهد؛ شاید شاه در ازای این خدمت فرمان دهد برترام با او ازدواج کند. اخگرهای امید عشق در چهره پوشیده از اشک هلنا ظاهر می‌شوند...

/ 0 نظر / 6 بازدید